هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
اگر قدرت داشتم تا پیش پایت قدم آهسته می آمدم و دریچه قلبم را در مقابل فرماندهی مژگانت میگشودم و با اسلحه خود چنان دوش فنگ میایستادم و جمله دوستت دارم را چنان محکم میگفتم که میگفتی حرکت از نو ، درآسایشگاه سینه ام یک تخته خواب خالی انفرادی بیشتر نیست که آنرا قرق کرده ام و متعلق به توست ای کاش در برابرت بودم و کالیبر بازوانم را بدور کمرت میگشودم و رزم انفرادی را در لشکر عشقت تمرین میکردم و نیایش به درگاهت آغاز به عبادت مینمودم پس ازآن رو به روی باند چهره ات رژه میروم و به فرمان خبر دار چنان پاهایم را استوار به زمین میکوبیدم که آتش عشقت را در سینه شعله ور سازم و نظر به راستم تمام رقیبان را تسخیر سازد.

