تبليغاتX
.:عکاسخونه:.
      

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت توسط عاطفه |


اگر قدرت داشتم تا پیش پایت قدم آهسته می آمدم و دریچه قلبم را در مقابل فرماندهی مژگانت میگشودم و با اسلحه خود چنان دوش فنگ میایستادم و جمله دوستت دارم را چنان محکم میگفتم که میگفتی حرکت از نو ، درآسایشگاه سینه ام یک تخته خواب خالی انفرادی بیشتر نیست که آنرا قرق کرده ام و متعلق به توست ای کاش در برابرت بودم و کالیبر بازوانم را بدور کمرت میگشودم و رزم انفرادی را در لشکر عشقت تمرین میکردم و نیایش به درگاهت آغاز به عبادت مینمودم پس ازآن رو به روی باند چهره ات رژه میروم و به فرمان خبر دار چنان پاهایم را استوار به زمین میکوبیدم که آتش عشقت را در سینه شعله ور سازم و نظر به راستم تمام رقیبان را تسخیر سازد.

                                    

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت توسط عاطفه |